Saturday, April 18, 2009

Monday, March 30, 2009

نامجوی محجوب


با صدا و کارهای محسن نامجو مدت زیادی نیست که آشنا شده ام. با شنیدن کارهای او نخستین برداشتم این بود که او هم هنرمندی است پرورش یافته سه دهه ای که شاید از لحاظ حجم و شگفتی تغییر و تحولات در تاریخ تا هرکجا دور ما ایرانی ها سابقه نداشته باشد و ناگزیر مهمترین ویژگی هنرمندان جوانش رفتاری اعتراضی و انکار همه ِ آن چیزهایی است که تا دوران آنها وجودداشته. این تصویر از نامجو را در مقایسه با دیگرانی که در این سالها از هنرمندان نسل جوان دیده و شنیده بودم در ذهن داشتم. در یکی دوهفته یی هم که در تورنتو بود فرصت دیدارش در جمع های خصوصی و دوستانه دست نداد. کنسرتش را هم نتوانستم بروم. اما دوساعتی که در جمع بیش از دویست تن از ایرانیان تورنتو در دانشگاه به بحث و گفت و گو نشست فرصتی بود که تصویر او در ذهنم را اصلاح کنم و عمق بیشتری بگیرد. محسن نامجو را برخلاف معنای نامش هنرمندی دیدم به شدت قابل احترام، متین و محجوب و گمان کنم از آن دسته آدمهایی که می دانند کی هستند و چه می خواهند. هنرمندی که دکتر رضا براهنی در تمجیدش گفت بوسه بر حنجره اش می زند. هنرمندی که به گفته خودش با سنتی که آنرا قبول ندارد مدارا که هیچ، اگر لازم بداند لگدی هم بهش می زند تا بیدار شود
فشرده ای از دوساعت بحث و گفت وگوی او را در قالب زمانی یک برنامه رادیویی اینجا بخوانید و بشنوید



Tuesday, March 10, 2009

!روزهای بعداز روز زن

با بزرگداشت روزهای خاص از سال به هر مناسبتی همیشه یک جوری مشکل داشته ام. این که یک روز را به کودک، زن، مبارزه با بیسوادی، فقر، صلح، حفظ محیط زیست و باقی عنوان ها اختصاص بدهیم و روزهای قبل و بعداز آن روزها انگار نه انگار به نظرم تصنعی و کلیشه ای بیشتر رفع مسئولیت نمود می کنه تا جا انداختن دلیل های وجودی آن روز. شاید هم به نظر دیگران اختصاص یک روز در سال هم به این موضوعات بهتر از بی توجهی باشه، که هست. اما تکرار هرساله همان حرف و حدیث ها و فرمالیته ها آن طور که باید و شاید مفید به فایده هست یا نه؟
از این مراسم روزجهانی زن در تهرانتو اگر فقط یک حرف حساب گرفته باشم عنوان این گفتگوست در اینجا

Wednesday, January 28, 2009

مفهوم انتخاب اوباما


حدود دوماه پیش بود که دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن به تورنتو آمده بود برای دیداری. کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو هم از دکتر ندوشن دعوت کرده بود تا به مانند هر دیدارش از این شهر یک جلسه سخنرانی و پرسش و پاسخ برای دانشجویان و غیردانشجویان برگزار کند. این جلسه چندروزی پس از انتخاب باراک اوباما بود و دکتر ندوشن عنوان سخنرانی خود را مفهوم انتخاب اوباما تعیین کرده بود. متن این سخنرانی و گفتگو در آرشیو برنامه هایی که باید هرهفته برای زمانه آماده می کردم ماند تا آقای اوباما رسما رئیس جمهورشد. فشرده ای از حرف های دکتر ندوشن را اینجا در حد و حدود یک برنامه رادیویی بخوانید و بشنوید

Friday, January 23, 2009

بامدادی این گونه





وقتی روزت را با نگاهی به این صحنه آغاز می کنی، سلول هایت هم می لرزد و با خود می گویی
فرزند سرزمین آفتاب و گرما را چه به این صحنه ها؟

Saturday, January 10, 2009

آیا می شود؟




امروز شنبه، قرار است همین آدمها، حالا تعدادی بیشتر یا کمتر، در مقابل کنسولگری اسرائیل در مرکز شهر تورنتو جمع شوند و فریاد بزنند که: " همین حالا حملات به نوار غزه را قطع کنید" . "فلسطین اشغالی را آزاد کنید" و شعارهایی از این دست.
هرچه فکر می کنم نمی فهمم که آیا گوشی هست که این شعارها را بشنود؟ اصلا چنین حرکاتی در هر اندازه و با هر تعداد و تحکمی چقدر برنامه های نظامی-سیاسی از پیش تعیین شده و هدفمند دولتی پرزور علیه مردمانی بی زور را تغییر خواهد داد. مشوقان به شرکت در این تظاهرات اصرار دارند و دلشان خوش است که این اعتراض ها هر چه قوی تر باشد موثرتر است و باعث توقف شلیک موشک ها و بمب های انسان کش می شود. ممکن است، شاید، احتمالا و به فرض این نظر درست باشد، اما تاثیر چند ساعت راهپیمایی و شعاردادن در تسکین وجدان های کمی دردگرفته را هم نباید فراموش کرد. برویم ببینیم چه خواهد شد

Wednesday, December 31, 2008

راه رفتن یا دویدن؟



سالهاست که یادگرفته ام برای فکر کردن باید راه بروم و برای به هیچ چیز فکر نکردن باید بدوم
در این آخرین ساعت های سال مانده ام حیران که راه بروم و به آنچه که گذشت و آنچه در راه است فکر کنم، یا بدوم و به هیچ چیز فکر نکنم؟

Thursday, December 18, 2008

برای آزادی بیان


ما امضا کنندگان ذیل، شرایط دستگیری حسین درخشان، یکی از سرشناس ترین بلاگرهای ایرانی، توسط مقامات ایران را به شدت نگران کننده می دانیم. ناپدید شدن، حبس در مکانی مجهول، عدم دسترسی به اعضای خانواده و وکلای مدافع، و اعلام نکردن اطلاعات شفاف در خصوص موارد اتهام احتمالی نامبرده همگی باعث نگرانی ما ست.
جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند. این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.
بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم
In defense of free speech
We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.
The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.
Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.
Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.
We therefore categorically condemn the circumstances surrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.
Arash Abadpourhttp://kamangir.net/
Niki Akhavanhttp://benevis-dige.blogspot.com/
Hossein Bagher Zadehhttp://www.iranian.com/bagherzadeh
Sanam Dolatshahihttp://www.khorshidkhanoom.com/
Mehdi Jamihttp://sibestaan.malakut.org/
Jahanshah Javidhttp://www.iranian.com/
Abdee Kalantarihttp://www.nilgoon.org
Sheema Kalbasihttp://www.zaneirani.blogspot.com/
Nazli Kamvarihttp://sibiltala.blogspot.com/
Nazy Kavianihttp://nazykaviani.blogspot.com/
Peyvand Khorsandihttp://soulbean.wordpress.com/
Nikahang Kowsarhttp://nikahang.blogspot.com/
Omid Memarianhttp://omidmemarian.blogspot.com/
Pedram Moallemianhttp://www.eyeranian.net/
Ali Moayedianhttp://payvand.com/
Ebrahim Nabavihttp://www.doomdam.com/
Masoome Naserihttp://www.mimnoon.com/
Khodadad Rezakhanihttp://www.vishistorica.com/
Leva Zandhttp://balootak.com/
New signatures
Mehrdad Aref-Adibhttp://www.aref-adib.com
Darius Kadivarhttp://www.iranian.com/main/blog/darius-kadivar
Foaad Khosmoodhttp://www.iranian.com/main/member/foaad-khosmood
Mehran Mehrafshanhttp://xseer.com/
Shahrnush Parsipurhttp://www.shahrnushparsipur.com/

Thursday, December 11, 2008

امان از بی وقتی

بی وقتی و شاید هم تنبلی اجازه نداده که این وبلاگ گرد و خاک گرفته مرتب و حتی گاه به گاه به روز بشه. دوستی گله می کرد و توصیه که دست کم می شه لینک برنامه های هفتگی که برای رادیو زمانه تهیه می کنم اینجا بگذارم تا در این برهوت چیزی پیدا بشه

هفته ای که گذشت گفت و گویی داشتم با داریوش افراسیابی، آهنگساز و گیتاریست صاحب نام ایرانی که متن گفت و گو و فایل صدا در اینجا است

و هفته ای پیش از آن با "سلی" خواننده پاپ سال های پیش از انقلاب و ترانه معروف "حمدی فیل" گپ و گفتی داشتم به مناسبت برنامه بزرگداشت او در شهر تورنتو که متن و صدای این گپ و گفت هم در اینجا است


Wednesday, November 26, 2008

شکنجه گری های زندگی

دارم به مادری فکر می کنم که امروز در غم مرگ جوان ِ دیگرش زار می گرید. سی سال است که هر دهه اش فرزند جوانی را به خاک سپرده است و خمیده تر و شکسته تر از پیش "زندگی" را و شب را و روز را سپری می کند. مرگ ِ فرزند دردناکترین ِ مرگ ها و خلاف ترین رفتار زندگی ست. شکنجه ای که گاه "زندگی" به غمخوارترین و نازک دل ترین آدم ها تحمیل می کند، در آنسوی تصور آدمی ست. و لابد مادر، در این لحظه ها سر ِ خواهر کوچک تر را در آغوش گرفته و خوددار و غم زده از او می خواهد شکرگزار باشد که هنوز سه فرزند دیگر دارد و به گوشش می خواند "خدا داده را خدا گرفته است"، تا بعد بغض هایش را آرام بر سر سجاده بترکاند. دارم فکر می کنم این مادر ِ داغدار، که روزهای خوش زندگی ش شمردنی ست، تا کجا قرار است "شکنجه" گرش را تاب آورد؟

Monday, May 12, 2008

گلهای خانگی

فرستادن گل از راه دور را هرگز دوست نداشته ام و برای کسی هم نفرستاده ام. تنها به این دلیل که فرستنده خود، گل را ندیده است و با نگاه هیچ مهری در آن ننهاده است، و گیرنده نیز گل را از دست کسی دریافت می کند که هیچ مهری به او ندارد
امروز به مناسبت روزی که نامش تولد است از دوستی گرانقدر و نازنین و از راهی دور چند تصویر از گلهایی دریافت کرده ام که خود کاشته و پرورانده و نهایت مهر و دوستی را در آنها ریخته است
این از آن نمونه هاست که جهان مجازی طراوتی بیش از جهان طبیعی پیدا می کند





Sunday, May 11, 2008

برای مادرها


به بهانه روز مادر، برای همه ِ مادرها، و مادری که روز مادر، مادر شده است


Wednesday, February 27, 2008

پس از سکوتی شش ماهه

از جمله عیب های برخی وبلاگ نویسانی مثل من که دیر به این عرصه پا گذاشته اند هم این است که به هر بهانه ای اگر حال و حوصله و فرصت نوشتن را نداشته باشند وقتی وقفه ای کوتاه پیش می آید به اصطلاح پشتشان باد می خورد و می شود اینکه یکباره شش ماه گذشته و چیزی در وبلاگ ننوشته نشده. اگرچه جاهای دیگر و به شکل های دیگر کار نوشتن ادامه داشته. شاید هم عنوان بالای صفحه است که چون حکم می کند این یادداشتها "گاه به گاه" است و نه با ریتمی زمانه ای. به هر صورت پوزشی عمیق بدهکارم به دوستانی که در مدت به این صفحه سری زدند و چراغ را خاموش دیده اند

Wednesday, August 15, 2007

بیست سالگی ِ چند لحظه دیدار



امروز، 15 اوت 2007، درست بیست سال از آن چند لحظه دیدار ِ پس از 13 سال می گذرد
بیست سال است که در فکر نوشتن خاطره آن دیدارم و تا امروز نشده بود. چند روزی است که در انتظار امروز بودم و در این فکر که چطور می شود چند دقیقه دیدار ِ در سکوت را، آنهم پس از 13 سال بی خبری، به گونه ای تصویر کرد که گویای حال و احوال آن چند دقیقه باشد

زمان: یکشنبه حدود ساعت 11 صبح روز 15 اوت 1987
مکان: ایستگاه مترو "سنت لازار" پاریس

به اتفاق همسر و دخترک خردسالم وارد سکوی مسیر "شاتو دو ونسن" شدیم تا دو ایستگاه بعد خط را عوض کنیم و به دیدار دوستانی از یاران دوران دانشکده برویم
در انتظار رسیدن مترو نگاهم به سمت چپ چرخید. چند نفری ایستاده بودند و بر روی صندلی های انتظار سه نفر نشسته. خودش بود. به همراه مادر و پسرکی ده دوازده ساله. نگاهمان گره خورد. هر دو مات و مبهوت. بی هیچ واکنشی. صورت همان بود که 13 سال پیش در سال اول و دوم دانشکده که درس را رها کرد و ازدواج کرد و رفت. موها همان کوپ همیشگی. پیراهن، همان مدلی که آنوقت ها هم گاهی می پوشید. پارچه ای زمینه مشگی با خال های ریز سفید و آستین های کوتاه و پفی. پسرک با مادر بزرگ گرم صحبت بودند. همسر و دخترکم هم همینطور. و ما هر دو مات و مبهوت ، چشم در چشم بی هیچ واکنشی.
مترو وارد ایستگاه شد. درها باز شد. سوار شدیم. ما در انتهای واگن ماقبل آخر و آنها در ابتدای واگن آخر. همچنان ایستاده و بهت زده به دیوار سیاه دالانی که مترو از آن عبور می کرد نگاه می کردم. ایستگاه بعدی مترو ایستاد. چند نفری پیاده و سوار شدند. به پیاده شده گان واگن آخر نگاه کردم. ندیدم که پیاده شده باشند. مترو دوباره راه افتاد. ایستگاه بعدی ما باید پیاده می شدیم. مترو به ایستگاه"اپرا" رسید. درها باز شد. پیاده شدیم. چشم چرخاندم به سوی واگن بعدی. کنار در واگن، رو به بیرون ایستاده و نگاه می کرد. بوق بسته شدن درها به صدا در آمد. درهای واگن ها بسته شد. مترو آهسته به حرکت درآمد. هر دو چشم در چشم و بی هیچ واکنشی. حرکت مترو فاصله چشم هایمان را بیشتر و بیشتر کرد و نگاهش را به درون دالان سیاه کشاند و برد
تا حالا برده است

Thursday, June 14, 2007

!با دکتر اسلامی ندوشن، از میانسالی تا سالمندی



دکتر محمد علی اسلامی ندوشن و دکتر شیرین بیانی، همسرش، چند هفته ای میهمان شهر تورنتو بودند. دو سال پیش هم دکتر اسلامی ندوشن برای چند سخنرانی به تورنتو آمده بود. این بار به دعوت کانون کتاب و کانون ایرانیان دانشگاه تورنتو دکتر ندوشن دو سخنرانی در باره زمینه های شکل گیری انقلاب مشروطه و نقش شاهنامه در زندگی و تمدن و فرهنگ ایرانیان ایراد کرد. گفت و گو با دکتر اسلامی ندوشن و دقت و سخت گیری اش را حدود سی و سه سال پیش، وقتی که او در میانسالی و اوج فعالیت های پژوهشی و آموزشی بود و من دانشجوی تازه کار روزنامه نگاری تجربه کرده بودم. این بار اما دکتر ندوشن به سالمندی رسیده، با همان تیزهوشی و دقت و انسجام عقیده با حرف های شنیدنی و من در میانسالی ، همچنان پرسنده و تشنه شنیدن حرف های استاد. در فرصت بسیار فشرده یک برنامه رادیویی چند موضوع را با دکتر اسلامی ندوشن در میان گذاشتم. متن و صدای کامل گفت و گو با دکتر محمد علی اسلامی ندوشن را اینجا ببینید و بشنوید



Sunday, June 03, 2007

!آنها و ما


اين تصوير را چند روز پيش خبرگزاري فرانس پرس از بيروت مخابره كرد از مردمي كه دارند شادي خود را از تشكيل دادگاه رسيدگي به واقعه ترور رفيق حريري، نخست وزير سابق اين كشور، ابراز مي كنند. ظاهر اين دو زن بي شك نشان از دو گونه سليقه و باور در چگونگي پوشش ودر اجتماع حضور يافتن دارد. يكي جز قاب صورت همه ِ بدن را پوشيده و آن ديگري جز آنچه را كه خود خواسته نپوشانده است

تصور چنين صحنه اي، در ايران كه هيچ، در ميان ايرانيان پراكنده در كشورهاي آزاد چقدر برايتان امكان پذير است؟

چند تا از زنان فمينيست و سكولار ايراني، از چپ چپ تا راست راست را سراغ داريد كه حاضر باشند لحظه اي براي هدفي مشترك، كه داشتن چنين هدفي خود حديث ديگري است، در كنار زني محجبه بايستند و رفتاري همسو ابراز كنند؟ و متقابلا، چند زن محجبه و متدين را سراغ داريد، كه باز براي هدفي مشترك، حاضر باشند در كنار زني آزاد پوش بايستند و اعتراض يا حمايتي يكسان را فرياد بزنند؟

فاصله ميان ما و آنها، با اينكه همه از يك منطقه ايم و ريشه هاي مشترك بسيار داريم به نظرفاصله اي بس دراز است، نه؟

Thursday, May 24, 2007

رویا و نوستا لژی

معمولا رویاها ما را به آینده می برد و آنچه را که نداریم، و نوستالژی بازگشت و یاد گذشته هاست
خانم دکتر شیرین احمدنیا را ندیده ام و نمی شناسم اما سرزدن به وبلاگ روان و زلالش اززندگی
را در وبگردی های کوتاه روزانه فراموش نمی کنم و انگار سال هاست که او را می شناسم
در همان دانشکده ای به تدریس مشغول است، که سی و دو سه سال پیش شاگرد آنجا بودم و قرار بود دوازده سال پیش پس از خاتمه تحصیلات به آنجا برگردم که نشد و از میان راه به اینسوی جهان پرتاب شدیم

چند روز پیش در پستی، به نقل از پست دیگری، ایشان اشاره ای کرده بودند به فضای دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات علامه طباطبائی، که همان دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی پیش از انقلاب باشد. در کامنت کوتاهی برای ایشان نوشتم که این یادآوری مرا نوستالژیک کرد و امروز دیدم که چند تصویر از فضای دانشکده گذاشته اند که یاد گذشته ها را دستکم برای من تازه تر کرد

آن روزها از خیابان، آن چند پله را که بالا می رفتیم اتاق نگهبانی بود با آن چهره های مهربان و دوست داشتنی؛ پیش از آنکه وارد حیاط شویم، دست راستمان سالن 100 بود و راه پله ها به زیرزمین و کافه تریای پر از دود و قهقهه، و گوشه و کنار، خلوت های دو نفره دل داده ها؛ وارد حیاط که می شدیم، باغچه بزرگ و زیبا دست راستمان بود و اتاق ورزش پشت آن با زنده یاد محمود منصفی؛ دست چپ مان نرده های باز رو به خیابان کناری بود و چند نیمکت؛ از زیر آفتاب گیر که رد می شدیم کنار در ورودی ساختمان اتاق امور دانشجویی بود و آقای سجادی و روبرو اتاق فتوکپی و صدای ماشین های استنسیل؛ راهروی طبقه همکف همان است که بود. آتلیه عکاسی آقای معصومی و اتاق حروفچینی و گارسه ها و حروف سربی؛ طبقه دوم و سوم کلاس ها بود با همین صندلی ها ی پشت چوبی که بی شک روی همه ِ آنها نشسته ام؛ طبقه چهارم اتاق اول بالای پله ها مرکز تحقیقات بود با جوانی لاغر اندام و چابک که دانشجو بود و حالا شده است دکتر محسنیان راد؛ دو طرف راهرو اتاق بزرگ استادان بود و چایخانه ویژه آنان، دفتر روسای گروه روابط عمومی بود با آن مرد سپید موی انگلیس مآب، زنده یاد دکتر حمید نطقی، و رئیس گروه روزنامه نگاری، دکتر صدرالدین الهی که عمرش دراز باد؛ و آن اتاق کوچک پر از کتاب و درش همیشه باز با آن بزرگ مرد کوچک اندام، رضا مرزبان؛ و اتاق دکتر ابوالقاسم منصفی معاون دانشکده و اتاق پر از مهر و متانت و جدیت همیشه استاد، دکتر کاظم معتمدنژاد، که بزرگترین حق استادی را او بر گردنم دارد و دلسوزانه استاد راهنمای رساله دکترایم بود و عمرش تندرست و پردوام باد
نمی توانم این گردش نوستالژیک در این فضا را بی یادی از آن کتابخانه ته راهرو تمام کنم که چه آرامشی به ما می داد


سپاسی دوباره، خانم دکتر احمدنیا

Tuesday, May 22, 2007

!فاصله دو شادی

شادی اش بیش از آن بود که صبر کند. همین چند دقیقه پیش، از محضر که بیرون آمده بود، از خیابان تماس گرفت و به این سر دنیا خبر داد، که "تمام شد. امضاء کردیم و خلاص!". وخواست که به شادی اش گیلاسی بنوشیم. لابد طرف دیگر هم همین شادمانی را مزه مزه می کند
انگار همین دیروز بود، یعنی همین پنج ماه پیش بود، که شادی آغاز زندگی اشان را خبر دادند و تبریک گفتیم
زمان دارد زندگی های مشترک را سریع می بلعد. زمانه ای که به هم رسیدن ها و جدائی هاش هر دو شادی آفرین اند، دوران تازه ای نیست؟

Friday, May 18, 2007

سمبل زنان ایران؟

در هر فرهنگ و هر جامعه ای شخصیت هایی هستند که به خاطر ویژه گی های مثبت شان برای نسل های بعد سمبل و نشانه شده اند
در تاریخ و فرهنگ ایران اما، کمتر شخصیت تاریخی مثبتی را می توان سراغ گرفت که اگر نه برای همگان، دست کم برای کثیری از مردمان به عنوان سمبل پذیرفته شده باشد. آشکار هم هست که خط فاصل و عامل این گونه اختلاف نظرها نیز میزان وابستگی این شخصیت ها به مذهب، یا سکولار و غیرمذهبی بودن آنان است. برای مثال اگر در تاریخ پیش از انقلاب، نه سمبل پذیرفته شده ای برای زنان ایران وجود داشت و نه حتی روز جهانی زن روزی رسمی برای بزرگداشت زنان بود، پس از انقلاب چنین اختلاف نظرهایی گسترده تر و عمیق تر شد
این که نمونه و سمبل زنان ایران چه کس یا کسانی می توانند باشند، بحثی است بسیار طولانی که شاید گفته های دکتر مینو درایه، پژوهشگر زنان تاریخ ایران به گوشه ای از آن دامن بزند
گفت و گو با این پژوهشگر تاریخ زنان ایران را اینجا بخوانید و بشنوید

Friday, May 11, 2007

!این دم ِ خروس ِ لامصب


پست قبلی این وبلاگ و اشاره ای که در آن به مشی نشریات فارسی زبان تورنتو در برابر ماجرای تقسیم میلیون ها دلار از طرف دولت لیبرال انتاریو به نهادهای کامیونیتی های مختلف شده بود،واکنش ِ خشمناک سردبیر و مدیر تحریریه نشریه شهروند را نسبت به من برانگیخت و بی آنکه پاسخی مناسب و قانع کننده به خاطر سکوت ِ سئوال برانگیزشان در باره ماجرای مورد اشاره من کنند، کوشیدند با نوشته ای زیر عنوان "آنها که بر سر شاخ، بن می برند!" (شهروند شماره 1124) رفتار خود را توجیه کنند. مطلب شان را هم با امضای هیئت تحریریه (که یعنی پاسخ گروهی و نه شخصی است)در صفحه اول نشریه چاپی و اولین مطلب نشریه آنلاین قرار دادند تا همه بدانند که تا کجا بهشان برخورده است
مطلب شهروند طبعا نمی توانست بی پاسخ بماند و جوابی از طرف من داده شد که در نشریه چاپی این هفته در صفحه 8 به چاپ رسیده، اما در نشریه آنلاین این پاسخ رابه شکلی در ستون اجتماعی جا داده اند که همه خوانندگان آنلاین نشریه آنرا نبینند و همان مطلب هفته پیششان ترتیب سابقه حرفه ای من را داده باشد، در ضمن به ادعای طرفدار آزادی بیان بودن هم عمل کرده باشند
منتها گرفتاری این دوستان در این است که هنوز نمی خواهند باور کنند که اینترنت و شبکه نامه های الکترونیکی و وبلاگ ها، امروز به هیچ کس و و هیچ نهادی فرصت نمی دهد که ادعاهایشان را نصفه نیمه و آنطور که خودشان دوست دارند به اجرا بگذارند و دوران پنهان کاری ها و زیر میز بازی کردن ها، دست کم در جامعه های آزادی که در آن زندگی می کنیم، مدت هاست به سرآمده و
نمی شود که وقتی می خواهید خود را توجیه کنید همه جا، آنلاین و روی کاغذ جار بزنید و وقتی جواب می گیرید فقط به چاپ روی کاغذ اکتفا کنید و در نشریه آنلاین آنرا جایی پنهان کنید که کسی نبیند
از دیروز که نشریه این هفته شهروند منتشر شده خوانندگان تازه این وبلاگ و دوستانی که خارج از تورنتو دسترسی به نشریه چاپی ندارند، مدام می پرسند که چرا به آن مطلب جواب ندادی
این دوستان ِ دیده و نادیده می توانند پاسخ این بنده به خشم و خروش سردبیر و مدیر تحریریه نشریه شهروند را اینجا در سایت شهروند بخوانند و اگر خواستند برای هرکس و هر کجا ارسال کنند
در باره رسانه های فارسی زبان و ساختار کار و بارشان در جوامع مهاجرت، بویژه تورنتو حرف و حدیث بسیار است که به تدریج به آن خواهم پرداخت